اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِدا ‏وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1

    عضو كوشا
    تاریخ عضویت : جنسیت December 2015
    صلوات : 97880 دلنوشته : 72
    برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی... آغاز اصالت خوب همین است که... نخواهی چیزی باشی که نیستی
    نوشته : 145 تشکر : 20
    مورد تشکر: 58 در 44 پست
    دریافت : 0 آپلود : 0
    وبلاگ : 0
    خادم مهدی آنلاین نیست.

    حکایت کرامت درویش و احادیث وفای به عهد




    درویشی در کوهستان دور از مردم به راز و نیاز با خداوند مشغول بود.
    در آنجا درختانِ بسیاری از جمله سیب و گلابی وجود داشت که درویش فقط از آنها می خورد و غذای دیگری برای خوردن نداشت. روزی با خداوند عهد بست که از آن میوه ها نچیند،بلکه از میوه هایی که باد آن ها را زیرِ درخت می ریزد استفاده کند.او مدتی به پیمانش وفادار بود. تا اینکه خداوند خواست او را امتحان کند.
    به همین منظور پنج روز هیج میوه ای از درخت نیفتاد.درویش در این پنج روز بسیار گرسنه و ضعیف شد و توانایی عبادت کردن را نداشت.سرانجام عهد خود را شکست و از درخت گلابی و سیب چید و آنها را با حرصِ زیاد خورد.خداوند به سبب این پیمان شکنی او را در بلای سختی افکند.
    روزی،گروهی از دزدان که از غارت کاروانی بر می گشتند به کوهستان آمدند تا اموالی که غارت کرده بودند میان خود تقسیم کنند.مردی آنها را دید و فورا به داروغه خبر داد.سربازان شاه به کوهستان حمله کردند و همه ی دزد ها را دستگیر کردند.مرد درویش هم که در نزدیکی آنان بود توسط سربازان دستگیر شد.چون ماموران فکر کردند او هم یکی از دزدان است.
    در روز محاکمه یک دست و یک پای دزدان قطع شد.نوبت به درویش رسید ابتدا یک دست او را قطع کردند اما یکی از افراد سر شناس او را شناخت و گفت:«صبر کنید، من این مرد را می شناسم،دزد نیست بلکه مرد درویشی است در کوهستان به عبادت می پردازد.»وقتی این خبر به داروغه رسید،از درویش عذرخواهی کرد.درویش نیز با مهربانی هرچه تمام تر او را بخشید و گفت:«این سزای کسی است که پیمان می شکند.»
    او پس از این ماجرا به کوهستان برگشت و به دور از مردم به راز و نیاز پرداخت.روزی یکی از دوستانش برای دیدن او به کوهستان رفت. از دور دید که کنار درختی نشسته است و با دو دست زنبیل می بافد.وقتی به نزد درویش رفت درویش از دیدن او تعجب کرد و گفت:«چرا بدون خبر پیش من آمدی؟»دوستش گفت:«تو یک دست داشتی،ولی حالا میبینم که هر دو دست سالم است مگر معجزه ای انجام داده ای که دستت سالم شده است.»درویش گفت:«باید این را تا آخر عمر به کسی نگویی»
    اما به مرور زمان راز درویش بر ملا شد و داستان معجزه اش بر سر زبان ها افتاد.روزی مرد درویش به راز و نیاز با خدا پرداخت و گفتچرا این راز بین مردم منتشر شد؟»خداوند فرمود:«چون مردم تو را ریا کار می دانستند و از این که با دزدان دستگیر شده بودی به تو تهمت های زیادی می زدند.به همین خاطر با فاش شدن این راز همه ی این بد گمانی ها نسبت به تو بر طرف شد.»
    منبع: بر گرفته از مثنوی مولوی

  2. تشكر : معصومه 313 (23/11/2016)
  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

کانال یار غائب